تبلیغات
شماریخ - مطالب هفته چهارم اسفند 1393
 
شماریخ
درباره وبلاگ


ما ز بالا ییم و بالا می رویم
دیر زمانی بود که می خواستم نا نوشته ها و یاداشت های خود را در جایی منعکس سازم
در زمان دانش اموزی علاقه بسیار به نوشتن داشتم ولی چون به مدار گردش زندگی افتادم این دوران سر گیجه آور که نامش زندگی است مانع شد .ولی به قول شاعر:
هر که او دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
و من آمدم تا خود را باز جویم .
شماریخ در لغت به معنای فراز و بلندی کوه است و چون به کوه و تاریخ علاقه فراوان دارم و رشته تدریس من در آموزش و پروزش تاریخ است این اسم را برگزیدم چرا که هم به کوه نزدیک باشم هم به تاریخ.نقل مطالب از این وبلاگ حتی بدون نام آن ازاد آزاد است

مدیر وبلاگ : طغان دردی کریمی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساعت دیواری

كد موس

 افزایش بازدید و تبادل لینک رایگان - بازدید کننده های سایت خود را افزایش دهید دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ های جدید هندزفری تغییر صدا - هندزفری تغییرصدا موبایل هاست لینوکس هات بانز ارزان افزایش بازدید - افزایش بازدید تبادل لینک رایگان - تبادل لینک رایگان .cor_ban{background:url("http://www.xum.ir/images/2014/09/06/150x150corner.png") no-repeat;position: fixed;bottom: 0px;margin: 0;padding: 0;left: 0px;z-index: 1000;height: 150px;width: 150px;} تبادل لینک - تبادل لینک دانلود آلبوم جدید مهدی احمدوند به نام از این ساعت - دانلود آلبوم جدید مهدی احمدوند به نام از این ساعت دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ جدید خرید تی شرت محرم دانلود آهنگ ویژه ماه محرم - دانلود آهنگ ویژه ماه محرم هاست ویندوز خرید ساعت مچی خرید ساعت مچی خرید ساعت دیواری هاست ویندوز ساعت دیواری طرح پانا تبادل لینک رایگان پاور بانک تبادل لینک رایگان - تبادل لینک رایگان هاست ویندوز فانی بافت .خرید پستی گردنبند. شارژر تبادل لینک اتوماتیک - تبادل لینک اتوماتیک shamarikh50.mihanblog.com value shamarikh50.mihanblog.com Real PR shamarikh50.mihanblog.com Trust shamarikh50.mihanblog.com Alexa/PageRank هاست لینوکس خرید فانی بافت خرید مونوپاد فروش ساعت مچی شارژر همراه پاور بانک حباب ساز جاگل بابل عکس های خفن - عکس خفن خرید اینترنتی پتو اسناگی هاست لینوکس خرید مونوپاد هاست لینوکس ساعت دیواری فانتزی پاور بانک ساعت مچی هاست لینوکس فروش آچار همه کاره حباب ساز جاگل بابل ساعت دیواری فانتزی خرید فانی بافت دانلود آهنگ هاست لینوکس ساعت دیواری فانتزی پایه عکاسی مونوپاد سرور مجازی لیوان همزن شگفت انگیز خرید ساعت دیواری پایه عکاسی مونوپاد دستگاه فر موی مک استایلر .خرید پستی گردنبند. حباب ساز کودک ساعت مچی ساعت مچی ساعت دیواری فانتزی دانلود آهنگ با کیفیت 320 خرید ساعت دیواری مدرن پایه عکاسی مونوپاد هاست لینوکس لیوان همزن شگفت انگیز پوشاک زنانه ترک خرید ساعت دیواری فانتزی خرید پایه عکاسی مونوپاد هاست لینوکس گوش پاکن برقی هاست لینوکس خرید مونوپاد حرفه ای فروشگاه ساعت مچی خرید ساعت دیواری مدرن خرید اینترنتی کیف رولی خرید ساعت دیواری خرید ساعت دیواری فانتزی خرید پایه عکاسی مونوپاد خرید ساعت دیواری مدرن جهرم فان| مجله اینترنتی خرید لباس زنانه مارک دانلود آهنگ
برای خوشحال کردن دیگران حتماً نباید شاخ غول را بشکنیم، و با کارهای کوچک هم می‌توان خشنودی را به خود و دیگران هدیه داد. در زیر چند مورد از این کارهای مهربانانۀ زیبا را که امسال انجام شده‌ را می‌خوانید:

"مرد رقصنده" که به رقصیدن دعوت شد 

ماجرا از آنجایی آغاز شد که دو عکس از مردی در حال رقص در اینترنت منتشر شد که زیر آن نوشته شده بود: "اون هفته این توپولی رو دیدیم که می‌خواست برقصه. وقتی ما رو دید که بهش می‌خندیدیم، کوتاه اومد." 

این نوشتۀ توهین‌آمیز باعث شد که جستجوی آنلاینی در ابعاد جهانی برای یافتن این مرد و بازگرداندن لبخند به لبش آغاز شود. مشخص شد که مرد رقصنده، اهل لندن و اسمش شان است. او به یک میمهانی رقص که به افتخارش در لس‌آنجلس تدارک دیده شده دعوت شده است. قرار است "موبی"، دی‌جی مشهور، مسئولیت موزیک این میهمانی را برعهده داشته باشد. 


(تصاویر) از محبت خارها گل می‌شود...
 
غریبه‌ای که شادی را به زندگی یک بازنشسته بازگرداند  
وقتی که کیتی کاتلر 21 ساله، خبردار شد که چگونه آلن بارنز، بازنشستۀ کم توان در نزدیکی خانه‌اش مورد حمله و زورگیری قرار گرفته است، دلش می‌خواست که راهی برای کمک پیدا کند. او یک وبسایت جمع‌آوری کمک ایجاد کرد، با این هدف که 500 پوند برای این بازنشسته خیریه جمع کند. اما یک هفتۀ بعد، سیل کمکها چنان بود که او چکی 330000 پوندی به این بازنشسته داد. این پول به آلن بارنز این امکان را می‌دهد که از خانه‌ فعلیش که خاطرات بدی از آن دارد نقل مکان کند و به خانه‌ای برود که به دوست جدیدش کیتی نزدیکتر باشد. 

(تصاویر) از محبت خارها گل می‌شود...
کیتی کاتلر و آلن بارنز
 
مدل مبتلا به سندروم داون  
جیمی بروئر بیشتر به خاطر بازیگریش شناخته شده است. اما در ماه فوریه او به اولین فرد مبتلا به سندروم داون بدل شد که تا به حال به عنوان مدل در هفتۀ مد نیویورک حضور داشته است. کری همر، طراحی مد، از جیمی خواست تا لباسی را که طراحی کرده بود را بپوشد. این اقدام در راستای برنامۀ "مدلی برای زندگی، نه مدلی برای لباس" صورت گرفت. 

 
(تصاویر) شاخ غول‌هایی که شکسته شد!
جیمی بروئر

تشکر مسافر قطار از مادر جوان  
سمی ولش، 23 ساله، و پسر سه ساله‌اش به نام رایان سوار بر قطار بودند، که یک غریبه کاغذی مچاله را به دست سمی داد. وقتی که او با دقت این کاغذ را وارسی کرد، یک اسکناس پنج پوندی و متن زیر را یافت: "یک نوشیدنی مهمان من باش، تو اعتباری برای نسل خودت هستی، مودبی و به پسر کوچکت رفتار مناسب را می‌آموزی." سمی ولش بعداً مرد غریبه، که اسمش کن ساوندرز است، را دوباره دید و توانست به خاطر این حرکت "زیبا" از او تشکر کند. 

(تصاویر) از محبت خارها گل می‌شود...
 
مسلمانی که با آغوش باز به جنگ اسلام‌هراسی رفت 
 مصطفی مولا در حالی که چشم‌بند بسته بود، در یک خیابان پرتردد در تورنتو ایستاد و نوشته‌های زیر را پیش پای خود گذاشت: "من یک مسلمانم. به من برچسب تروریست زده‌اند. من به شما اطمینان دارم. آیا شما هم به من اطمینان دارید؟ بغلم کنید." این مرد کانادایی آزمایشی اجتماعی انجام داد تا "ترس و جهلی که نسبت به مسلمانان و اسلام وجود دارد را از بین ببرد." دهها رهگذر از همۀ سنین و نژادها او را در آغوش گرفتند. 
 
پرداخت پول غذای کهنه سرباز  
دو فرد مهربان با پرداخت صورتحساب غذای یک کهنه سرباز او را در روز تولدش غافلگیر کردند. در صورتحساب پرداخت شده‌ای که صندوقدار رستوران به این کهنه‌سرباز تحویل داد نوشته شده بود: "از طرف دو آمریکایی بسیار سپاسگزار. از زحمات شما متشکریم." اسم این کهنه‌سرباز باب نیمان است و به نظر می‌رسد که زوج مهربان از روی کلاه وی متوجه کهنه سرباز بودنش شده بودند. کلاه او نشان می‌دهد که وی بر روی ناو هواپیمابر یواس‌اس لنگسینگتون در جنگ جهانی دوم خدمت می‌کرده است.

(تصاویر) از محبت خارها گل می‌شود...
باب نیمان
 
نامۀ پسربچه به پستچی 
پسر کوچکی که فکر می‌کرد "پستچی هم باید نامه بگیرد" این متن زیبا را در کارت پستالی نوشت و پستچی داد: "به آقای پستچی. این را به هیچ کس نده. این مال خودت است. ارادتمند- الیویر". این پسربچه حتماً متوجه شده است که برای پستچی که هر روز صدها نامه را درب منازل تحویل می‌دهد، سخت است که هیچ وقت نامه‌ای به خودش داده نمی‌شود. مادر پسربچه می‌گوید که وقتی پستچی کارت پستال را گرفته، غافلگیر شده و لبخندزنان راه خود را گرفته و رفته است. 

(تصاویر) از محبت خارها گل می‌شود... 
مهربانی رانندۀ تاکسی  
جوزی چان، آرایشگر، کیف پول خود را به همراه کارتهای بانکی، گواهینامه و مقداری پول در تاکسی جا گذاشته بود. رانندۀ تاکسی اما کیف پول را به منزل این زن ارسال کرد. او وقتی که فهمید هزینۀ ارسال کیف 7 پوند شده، در حالیکه کرایۀ تاکسی تنها پنج پوند بوده، بیشتر هم تحت تاثیر قرار گرفت. او از جمشید با یک جعبه شکلات و یک ده پوندی برای جبران هزینۀ پست، تشکر کرد. 

(تصاویر) از محبت خارها گل می‌شود...
نامۀ جمشید به جوزی

منبع : وبلاگ فرا رو 




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 اسفند 1393
طغان دردی کریمی

,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز

خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو

,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز
,خطرناک ترین گذرگاه جهان +عکس پایین,گذرگاه,ال چورو,جالب انگیز


«گذرگاه کوچک شاه» نام گذرگاهی در اسپانیاست که در زبان اسپانیایی «ال کامینیتو دل ری» نامیده می شود و خطرناک ترین گذرگاه جهان به شمار می‌آید.

این گذرگاه در واقع مسیری متروک در امتداد دیوار «ال چورو» و دیوار بزرگ سنگی «آلور» است که به دستور پادشاه برای جابجایی کارگران، خدمه، نیروهای شاه آلفونسوی هشتم ساخته شد، به خاطر اینکه شاه نیز برای عبور از بین این دو آبشار دائما از این مسیر استفاده می کرد این مسیر به گذرگاه کوچک شاه معروف شد.

عرض کل این مسیر کمتر از یک متر بوده و گاهی حتی به کمتر از ۵۰ سانتی متر می رسد. این در حالی است که ارتفاع آن از سطح رودخانه گادالهورس ۱۰۷ متر است.

«ال کامینیتو دل ری» به خاطر اتفاقات بیشمار و تعداد کشته شدگان بسیار زیاد آن، خطرناک ترین گذرگاه دنیا لقب گرفته است و به همین خاطر تا سال ۲۰۰۰ عبور از آن ممنوع اعلام شده بود اما ماجراجویانی که تنها به دنبال خطر هستند این هشدارها را جدی نگرفته و باز هم از آن گذر کردند تا اینکه مسیر دوباره ایمن سازی شده و بازگشایی شد. با این حال باز هم نمی توان آن را محلی مناسب برای عبور دانست. 





نوع مطلب : متفرقه، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:...
« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.

اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»





نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


ننه سرما داشت روزهای آخر ماندنش را می‌گذراند. دیگر نفس‌هایش سردی نداشت. برف‌هایی را که با خودش آورده بود، کم‌کم با گرمای خاله خورشید داشتند آب می‌شدند. او باید جایش را به عمو نوروز می‌داد. عمو نوروز هم توی راه بود داشت می‌رسید. او تازه رسیده بود به پشت کوهی که آن طرف، سینه دشت قد علم کرده بود و منتظر بود که ننه سرما خودش را جمع و جور کند تا او با شادمانی و خوشحالی جایش را بگیرد و برای همه شور و نشاط و شادی را به ارمغان بیاورد ... این چند روز هم گذشت و ننه سرما رخت و لباسش را جمع و جور و از اهالی خداحافظی  کرد و رفت. ننه سرما که رفت عمو نوروز پایش را گذاشت به آبادی. او با خودش گل و سبزه و بهار داشت و آن را به اهالی و مردم سر راهش هدیه می‌داد و همین طور که می‌رفت پشت سرش گل و سبزه و چمن سبز می‌شد و رشد می‌کرد. عمو نوروز یکی یکی در خانه‌ها را می‌زد و به آنها بهار و گل و سبزه و چمن هدیه می‌کرد.
و همین طور که می‌رفت به خانه‌ای رسید. با شادمانی در خانه را به صدا درآورد و منتظر ماند تا کسی با شادمانی و خوشحالی در را به رویش باز کند و او بهار و گل و سبزه را به او هدیه بدهد. عمو نوروز دوباره در زد، ولی جوابی نشنید و کسی در را به رویش باز نکرد. خانه ساکت و آرام بود عمو نوروز دوباره در زد و این بار محکمتر صدا زد: «منم ... منم عمو نوروز برایتان بهار آورده‌ام ... بهار ...»
پیرزنی آهسته در را باز کرد.
عمو نوروز با خوشحالی سلام کرد. بلند گفت: «سلام خاله پیرزن کجایی چرا در را باز نمی‌کنی. نکنه خواب مانده‌ای. مگر بهار را نمی‌خواهی مگر گل و سبزه و چمن را نمی‌خواهی ... مگر شادی و شادابی را نمی‌خواهی ... من همه این روزها را برای تو هدیه آورده‌ام. خاله پیرزن همین طور که غمگین عمو نوروز را نگاه می‌کرد با ناراحتی گفت: «کدام عید ... کدام نوروز ... من عید و نوروزم کجا بود ... بهار و گل و سبزه و چمنم کجا بود. وقتی که من هیچی ندارم که عیدی بدهم به نوه‌هایم و باید شرمنده‌شان شوم دیگر عیدم کجا بود ... نوروز من کجا بود.»
عمو نوروز از حرف‌ها و درد دل‌های خاله پیرزن ناراحت شد. ولی ناراحتی‌اش زود گذشت و با خنده بلندی گفت: «خاله پیرزن اینکه ناراحتی ندارد من الان کاری می‌کنم که تو هم عید و نوروز داشته باشی و دست کرد توی بقچه بزرگش و یک کیسه پر از نخود و کشمش و گردو و پسته و فندق درآورد و چند سکه هم گذاشت کف دست پیرزن. خاله پیرزن که باورش نمی‌شد حسابی خوشحال شد و از ته دل خنده شادمانه‌ای کرد و از عمو نوروز خیلی تشکر کرد و با خوشحالی گفت: «آفرین بر تو عمو نوروز ... من هم بهار خواهم داشت ... بهاری سبز و پر از گل و چمن ... خیلی ممنون ... خیلی ممنون ... تو من را روسفید کردی.»
عمو نوروز هم با خوشحالی بهار را به خاله پیرزن هدیه داد و راه افتاد تا به خانه‌های دیگر سر بزند. او رفت و رفت تا به خانه دیگری رسید در زد و شادمان منتظر ماند تا در را به رویش باز کنند. ولی کسی نیامد عمو نوروز دوباره در زد ولی باز هم کسی نیامد و باز هم محکمتر زد و این بار زنی با ناراحتی و سر و رویی آشفته در را به روی عمو نوروز باز کرد. عمو نوروز با خوشحالی بلند سلام کرد. اما زن جوابش را به سردی داد. عمو نوروز گفت: «منم ... منم عمو نوروز برایتان بهار آوردم. گل آورده‌ام ... سبزه و چمن آورده‌ام ...»

اما زن از ناراحتی چیزی نگفت. عمو نوروز یک مرتبه خنده‌اش را خورد و خوشحالی‌اش تمام شد. با ناراحتی گفت: «چی شده خواهر ... چرا ناراحتی ... چرا نمی‌خندی. مگه تو بهار نمی‌خواهی؛ مگر گل و سبزه و چمن نمی‌خواهی ...»

زن با ناراحتی گفت: «کدام بهار ... کدام نوروز ... کدام گل و سبزه و چمن ... من پنج تا بچه کوچک و قد و نیم قد دارم. هیچ کدامشان هم رخت و لباس عید ندارند من هم که پول ندارم برایشان رخت و لباس نو بخرم. حالا هم مانده‌ام که چه کار کنم. از کجا برایشان لباس تهیه کنم. آنها ناراحت و غمگین هستند. عمو نوروز کمی ناراحت شد ولی باز با خوشحالی خنده‌ای کرد و گفت: «خواهر من اینکه ناراحتی ندارد من الان به بچه‌هایت لباس‌های قشنگ و رنگارنگی می‌دهم لباس‌هایی به قشنگی بهار ...» و دست کرد توی بقچه‌اش و چند لباس کوچک و بزرگ و رنگارنگ، درآورد و داد به زن. زن این طور که دید یک مرتبه گل از گلش شکفت باورش نمی‌شد فکر کرد خواب می‌بیند با خودش گفت: «وای خدای من ... چه لباس‌های قشنگی ... خدایا شکرت لباس بچه‌هام نو شد ... عمو نوروز خیلی ممنون ... خیلی ممنون. تو بهار را به خانه ما آوردی. ما از تو ممنونیم.» عمو نوروز بهار را به زن و بچه‌هایش هدیه کرد و راه افتاد تا به خانه دیگری سر بزند و بهار را هم به آنها هدیه بدهد.



او همین طور رفت و رفت تا به خانه دیگری رسید. در زد و منتظر ماند تا کسی با شادی در را به رویش باز کند و او بهار را به او هدیه بدهد. ولی اینطور نشد، دوباره در زد این بار پیرمردی در را به رویش باز کرد. عمو نوروز خنده‌ای کرد و بلند گفت: «سلام بابا بزرگ، سلام ... من عمو نوروزم. برایتان بهار آورده‌ام. بهار و گل و سبزه و چمن را از من تحویل بگیرید ...»

ولی پیرمرد با ناراحتی گفت: «کدام بهار ... کدام گل و سبزه و چمن ... ما که بهاری نداریم اول سالی باید محتاج دیگران باشیم ...»

عمو نوروز با ناراحتی گفت: «چطور مگر؟!»

پیرمرد گفت: «ما یک گاو داریم که از طریق این حیوان روزگارمان می‌گذرد الان این گاو مریض افتاده گوشه طویله. ما که با این حال بهار نداریم.»

عمو نوروز پیرمرد را دلداری داد و گفت: «طویله را به من نشان بده.» پیرمرد عمو نوروز را به طویله برد. عمو نوروز دستی به سر و گوش گاو کشید و بعد از توی بقچه‌اش علفی سبز و تر و تازه درآورد و به او داد. گاو علف را که خورد یک مرتبه بلند شد و ما بلندی کشید و سرحال و قبراق شد و همین طور شادمانه ما  می‌کشید. پیرمرد باورش نمی‌شد با شادمانی خنده‌ای کرد و عمو نوروز را در آغوش گرفت و او را بوسید و با خوشحالی از او تشکر کرد و گفت: «خیلی ممنون عمو نوروز تو بهار را به من هدیه کردی ... با این گاو عزیزم ... خیلی ممنون ...»



عمو نوروز خوشحال بهار را به پیرمرد و خانواده‌اش و گاو شیرده‌شان - که حالا سلامتی‌اش را به دست آورده بود - هدیه کرد و راه افتاد تا به دیگر خانه‌ها هم سر بزند و بهار را به آنها برساند او رفت و رفت و رفت تا به خانه دیگری رسید و در زد و مثل هر بار انتظار داشت در را شادمانه به رویش باز کنند. عمو نوروز در زد و گفت: «منم عمو نوروز برایتان عید و بهار را هدیه آورده‌ام. بهاری پر از گل و سبزه و چمن.» و خوشحال خندید.

ولی این بار هم پسری با ناراحتی در را به رویش باز کرد.

عمو نوروز خندان سلام کرد و گفت: «سلام پسرم من عمو نوروزم برایتان بهار را هدیه آورده‌ام ... بهار را از من بگیرید. بهاری با گل و سبزه و چمن» و یک دسته گل سرخ را گرفت طرف پسرک. اما پسرک گل‌ها را نگرفت و با ناراحتی گفت: «دلتان خوش است ها عمو نوروز! کدام بهار ... کدام سبزه. ما خیلی وقت است که بهار نداریم. من مادر و خواهر و برادرهایم. عمو نوروز خنده‌اش را خورد و با ناراحتی گفت: «چرا مگر چی شده.»

پسر گفت: «مدتی است که پدرمان به سفر رفته و هنوز برنگشته ما همه از حال و روزش خبر نداریم و نمی‌دانیم کجاست. اصلا نمی‌دانیم زنده است یا مرده. اینطور می‌شود بهار داشت. ما دلمان برای پدرمان یک ذره شده. بی او بهاری نخواهیم داشت ...»

عمو نوروز از ناراحتی ساکت مانده بود و نمی‌دانست چه کار باید بکند. کمی فکر کرد و بعد با خوشحالی گفت: «اینکه مشکلی نیست. من الان می‌روم و پدرتان را پیدا می‌کنم و می‌آورم اینجا. هر کجا که باشد پیدایش می‌کنم و سلامت می‌آورمش خانه. تو فقط نشانه‌هایش را به من بده.»

پسرک نشانه‌های پدرش را به عمو نوروز داد. عمو نوروز باد بهاری را صدا زد. باد بهاری فورا خودش را به عمو نوروز رساند. عمو نوروز سوار بر باد بهاری شد و پرواز کرد و رفت به آن دورها. رفت و رفت و رفت و گشت و گشت و گشت تا پدر آن پسرک را پیدا کرد و سوار بر باد بهار برگشتند. پسرک و مادر و خواهر و برادرهایش همگی خوشحال شدند و شادمان دور پدر را گرفتند و سر و صورتش را غرق بوسه کردند. آنها شادمان بهار و گل و سبزه را از عمو نوروز هدیه گرفتند و عمو نوروز خوشحال و خندان راه افتاد تا به خانه‌ای دیگر سر بزند و بهار و گل و سبزه و چمن و شادی را به خانه‌ای دیگر هدیه کند.





نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


Image result for ‫صبر کردن در کارها‬‎


پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت. سال های سال بود که ازدواج کرده بود، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین و ناراحت بودند.

 

اینپادشاه ، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند.
به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه  یک پسر داده است.

همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خدا را شکر کردند. بیشتر از همه ی مردم،پادشاه  و زنش خوشحال بودند.

 

در سال هایی که پادشاه بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد. راسویی که پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد و کمی از غم بی فرزندی پادشاه  و زنش کم می کرد.

 

همه فکر می کردند که بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه ، او دست از سر راسو بر می دارد و راسو را می فرستد توی جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند اما این طور نشد.

پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود دوست داشت و گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم می کرد.

 

فرزند پادشاه ، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه  از خستگی خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه  خزید و خزید تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه . راسو که همان دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد.

 

از صدای جنگ  و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه  از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه  را خورد!»


 

با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه  هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید، شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه  هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود.

 

همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد.
پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد.

 

از آن روز به بعد، پادشاه  برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به اطرافیانش می گفت:

«کمی صبر کن و هزار افسوس نخور .»





نوع مطلب : رهنمون، کوچه فرهنگ، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 اسفند 1393
طغان دردی کریمی




امروز از بانک برام  پیامک اومده شما برنده یک دستگاه خودرو شدید.
از خوشحالی جیغ و داد و فریاد زدم
گفتم بزار یه بار دیگه پیامکو بخونم.
اومدم خوندم دیدم آخرش نوشته
 .
.
.
.
الکی مثلا میخواستیم سورپرایزت کنیم

 


 

چقدر این الکی مثلا ها زیاد شده؟!!
حالا خوبه یه کاری کردیم ما
سریع خز شد…
.
.
.
الکی مثلا من اولین نفر بودم!

 


 

الکی مثلا و کوفت الکی مثلا و درد
باز شما یه چی افتاد سر زبونتون میخواید شورشو در بیارید ؟
.
.
.
الکی مثلا من خاص و متفاوتم!!!

 


 

با بنزم برا دختره بوق زدم
برکشت گفت برو بابا دهاتی
.
.
.
.
یهو گفت الکی مثلا من دختر خوبیم .تورو خدا نرو سوارم کن

 


 

امروز جانی رو دیدم
.
.
.

الکی مثلا

من و جانی دپ همسایه اییم....

 


 

ببخشید اینقدر مزاحمتون میشما…قضیه این “الکی مصلن” چیه که ته همه پستا هست؟؟؟ واگیرداره؟؟
.
.
.
کاش بجای این تقلیدا یاد میگرفتیم به هم دیگه احترام میذاشتیم…
الکی مصلن من بچه مثبتم!!!!

 


 

یکی اون تیغوووو بیارهههه
.
.
.
.
الکی مثلا میخوام خودکشی کنم

 


 

گوشیم زنگ خورد اومدم ببینم کیه دیدم هیچی نیومده
.
.
.
یهو دیدم رو گوشیم نوشته الکی مثلا من  زنگ خوردم !!

 

 

آقا چه خبره ؟؟ یواش تره ….
واسه همه نون چرب هست !!!!
.
.
.
.
الکی مثلا ما هم کباب میخوریم

 


 

همینو میخاستین؟
صب پاشدم صبونه بخورم میبینم هیچی نداریم
میگم چرا هیچی نیس؟
.
.
.
.
میگه الکی مثلا ماه رمضونه
میگم خب چرا بیدارم نکردی سحر؟
.
.
.
 میگه الکی مثلن خواب موندیم

 

 

انقدری که رانندگی با پراید حال میده با پورشم حال نمیده…
.
.
.
.
الکی مثلا من پورشه دارم

 


 

 چطورین ترشیده ها؟؟
.
.
.
الکیییی مثلا من شوهر دارم

 


 

امروز تو دانشگاه پسره از کنارم رد شد و یه کاغذ داد بهم…
.
.
.
بازش کردم نوشته بود الکی مثلا بهت شماره دادم

 

 

سلام سلام... همگی سلام.... ای زندگی سلام.......
.
.
.
.
.
.
الکی مثلا من هایده ام...

 


 

هی ببین
 اگه مهم بودی ، زیرت خط میکشیدم ، نه دورت …
.
.

.

.
الکی مثلاً من شاخم !!

 


 

وای امشب چی بپوشم؟؟؟
.
.
.
.
.
الکی مثلا امشب خواستگار دارم

 


 

قیچی…
پنس…
.
.
.
الکی مثلا من جراحم

 





نوع مطلب : لبخند، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 اسفند 1393
طغان دردی کریمی






 


خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره


کنار خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه , شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار، سر میکشه تو خونه








                         خونه ی مادر بزرگه الان آپارتمانه
خونه ی مادر بزرگه استخر و لابی داره
خونه ی مادر بزرگه wifi ی مفتی داره
خونه ی مادر بزرگه دیش و LNB داره
کنار خونه ی اون همیشه پارتی برپاست/
پارتیهای محله پر شور و شوق و غوغاست
مادر بزرگه الان مازراتی سواره/
رنگ موهاشم هر روز جور واجورو باحاله..
مادر بزرگه الان شلوار جین می پوشه/
کفش کالج و کیفش همیشه روبه روشه
مادر بزرگه هرشب Gem Tv رو میبینه/
خرم سلطان و سنبل لامیارو میبینه
خونه ی مادر بزرگه هنوز خیلی باحاله
خونه ی مادر بزرگه حرفای خاصی داره…






... شعر شعر ترانه موسیقی نت ساز دهنی نت







نوع مطلب : رهنمون، کوچه فرهنگ، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


یادش بخیر قدیما, خواندنیهای دیدنی, خاطرات دهه 60



شما یادتون نمیاد ما وقتی بچه بودیم اول مهر که کفش نو برام میخریدن سر کلاس انقدر نیگاش میکردم که دیگه چشمام خسته میشد ، تازه اگه روش یه لک میفتاد با آب دهنم تمیزش میکردم …انقد که من از کفشم لذت میبردم لیونل مسی از کفش طلاییش لذت نمیبره …

 


 

یادش بخیر :تو دبستان که زنگ تفریح تموم می شد ، مامور آبخوری دیگه نمی ذاشت آب بخوریم.

 


 

یادش بخیر چه روزگاری داشتیم با زاغکی که قالب پنیر برداشت و بعد آقا روباه دوران کودکی ما سرش کلاه گذاشت.

 


 

یادمه یکی از پر استرس ترین لحظات دوران ابتدایی وقتی بود که دیکته تموم میشد و مبصر دفترارو جم میکرد میذاشت رو میز معلم ؛ مام هی حواسمون به دفترمون بود ببینیم کی نوبت صحیح کردن دیکته ما میشه ، نوبتمون که میشد همش چشممون به خودکار معلم بود ببینیم غلط داریم یا نه … قلبمونم تند تند میزد !!!

 


 

یادش بخیر: اون روزایی که هوا برفی و بارونی بود،ناظم مدرسه میگفت:امروز صف نیست..ماهم  کلی کیف میکردیم وخوشحال میرفتیم سرکلاس..

 


 

اخه من نمیدونم شادی های های راه مدرسه که میگن یعنی چی؟والا ما که یا کتک میخوردیم یا کتک میزدیمشادی مادی هم در کار نبود فقط گریه و لباس پارهکه البته بعداز اون هم مادر گرامی از خجالتمون حسابی درمیومدن

 


 

یادش بخیر اوج خوشحالیمون این بود که شیفت صبح بودیم و پنجشنبه ساعت 12 تعطیل میشدیم ، شنبه هم چون بعد از ظهری بودیم ساعت 12 میرفتیم ؛ اوج ناراحتیمونم میشد عکسش !!!

 


 

یادش بخیر :مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت و سر صف به ما میداد و بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سرکلاس ها.

 


 

یادش بخیر :گل گل ، گل اومد ، کدوم گل ؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه ! کدوم کدوم شاپرک ؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده ، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده ، میره و برمیگرده … شاپرک خسته میشه … بالهاشو زود میبنده … روی گلها میشینه … شعر میخونه میخنده !!!

 


 

پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

 


 

یادش بخیر:اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه.

 

یادش بخیر قدیما, خواندنیهای دیدنی, خاطرات دهه 60


 

یادش بخیر ، پشت دفترای قدمیم مدرسه ؛ آدمکچارخونه روی تخته سیاه : “تعلیم و تعلم عبادت است”

 


 

شما یادتون نمیاد ، وقتی مشق مینوشتیم پاککن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد ، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند ، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت ، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

 


 

یادش بخیر:هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم.

 


 

بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگیبچه که بودیم بچه بودیم؛

 


 

یادتون میاد…وقتی معلم برای درس پرسیدن اسم بالایی یا پایینیمون رو میخوند، حس معجزه بهمون دست میداد.

 


 

یادش بخیر تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموممیشد ، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم …همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدمصدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه !

 


 

-یادش بخیر:تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه می آوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم!

 

ا

 

 یادتون میاد ؟؟؟ نوک مداد قرمزای سوسمار نشانو که زبون میزدی خوشرنگ تر میشد …





نوع مطلب : کوچه فرهنگ، حس مشترک، رهنمون، لبخند، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 اسفند 1393
طغان دردی کریمی
Image result for ‫شمع قرمز‬‎

مردی در بستر مرگ افتاده بود. همسرش را فراخواند تا نزدش بیاید و به او گفت: «دیگر زمان وداع ابدی من و تو فرارسیده است؛ پس بیا و برای آخرین بار به من مهر و وفاداری خود را ثابت کن...

 چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت باید سوگند بخورد که تمام عمر کنار زنی والا زندگی کرده است. در کشوی میز من شمعی قرمز هست، این شمع متبرک است و آن را از کشیشی گرفته‌ام و برای همین ارزشی بسیار دارد. سوگند بخور تا زمانی که این شمع وجود دارد دوباره ازدواج نکنی.»

زن سوگند خورد و مرد مُرد. در مراسم تشییع جنازه مرد، زن بالای قبر ایستاده بود و پذیرای تسلیت اقوام بود و شمع قرمز روشنی در دست داشت و تا تمام شدن آن بالای سر قبر ایستاد!




نوع مطلب : لبخند، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 اسفند 1393
طغان دردی کریمی
دوست گرامی؛

آیا راهی وجود دارد تا بتوان جان آدمی را از شر جنگ نجات داد؟ امروزه به‌‌‌‌‌‌‌‌طورکلی پذیرفته‌‌‌‌‌‌‌‌اند که با پیشرفت‌‌‌‌‌‌‌‌های فن، این مسئله دیگر برای بشر متمدن، جنبه‌‌‌‌‌‌‌‌ی حیاتی پیدا کرده است، منتها کلیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی تلاش‌‌‌‌‌‌‌‌های شدیدی که برای حل این مشکل مبذول گشته، هنوز به جایی نرسیده است و جا دارد که بی‌‌‌‌‌‌‌‌اندازه نگران باشیم…

برای من که از قید تعصب‌‌‌‌‌‌‌‌های ملی رها هستم، ظاهر کار –یعنی چند و چون سازمان‌‌‌‌‌‌‌‌دهی راه‌‌‌‌‌‌‌‌حل جنگ- ساده می‌‌‌‌‌‌‌‌نماید:

کافی است دولت‌‌‌‌‌‌‌‌ها برای حل و فصل کلیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی درگیری‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که بین آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها بروز می‌‌‌‌‌‌‌‌نماید مرجعی برپا کنند که اختیار قانون‌‌‌‌‌‌‌‌گزاری و حق داوری داشته باشد و متعهد شوند از مقررات آن دستگاه پیروی نمایند و کلیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی اختلاف‌‌‌‌‌‌‌‌های خود را به آن‌‌‌‌‌‌‌‌جا رجوع کنند. ولی نخستین اشکال، همین جا بروز می‌‌‌‌‌‌‌‌کند: هر دادگاه، نهادی انسانی است و چنان‌‌‌‌‌‌‌‌چه برای اجرای حکم خود، قدرت لازم را نداشته باشد، کمابیش در اتخاذ رأی، تسلیم فشارهای خارج می‌‌‌‌‌‌‌‌گردد.

این نکته را هم نباید از یاد برد که حق و زور، همواره پیوندی ناگسستنی با هم داشته‌‌‌‌‌‌‌‌اند. احکام یک دستگاه قضایی تنها زمانی به آرمان عدالت نزدیک می‌‌‌‌‌‌‌‌شود که جامعه هم بتواند نیروهای لازم را برای حفظ احترام آن عدالت، فراهم بیاورد. پس اینک از برپاساختن بنیادی فراکشوری، که دادگاهش از اقتداری برخوردار باشد و اجرای کامل احکامش را تضمین نماید، بسیار به دور هستیم…



عطش قدرت در طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌ی حاکم هر کشور، مجال نمی‌‌‌‌‌‌‌‌دهد که آن طبقه به محدود شدن اقتدار خود تن بدهد. این قدرت سیاسی غالباً از قدرت اقتصادی گروهی دیگر سیراب می‌گردد… گروهی که برای آنان، جنگ، تولیدکردن و تجارت جنگ‌‌‌‌‌‌‌‌افزار، فرصتی است برای کسب سود و افزایش قدرت.این جز گام اول شناخت نیست، بی‌‌‌‌‌‌‌‌درنگ این مسئله مطرح می‌‌‌‌‌‌‌‌شود:این گروه اقلیت ناچیز چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌تواند توده‌‌‌‌‌‌‌‌ی عظیم مردم را که جز رنج و تهیدستی بهره‌‌‌‌‌‌‌‌ای نمی‌‌‌‌‌‌‌‌برند به خدمت جاه‌‌‌‌‌‌‌‌طلبی‌‌‌‌‌‌‌‌های خویش در بیاورد؟… نخستین پاسخی که به نظر می‌‌‌‌‌‌‌‌رسد این است: این اقلیت پیش از هر چیزف مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌ها و مطبوعات و عموماً سازمان‌های دینی را در دست دارد و به یاری این‌‌‌‌‌‌‌‌گونه امکانات است که بر احساسات توده‌‌‌‌‌‌‌‌ها غلبه می‌‌‌‌‌‌‌‌کند و آن را جهت می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد و از ایشان ابزاری کور می‌‌‌‌‌‌‌‌سازد…منتها این پاسخ هنوز نمی‌‌‌‌‌‌‌‌تواند رشته‌‌‌‌‌‌‌‌ی عوامل را توضیح دهد. چه رازی است که با وسایلی که گفته شد، توده‌‌‌‌‌‌‌‌ی مردم اجازه می‌‌‌‌‌‌‌‌دهند تا مرحله‌‌‌‌‌‌‌‌ی جنون و فداشدن، شعله‌‌‌‌‌‌‌‌ور گردد؟ تنها پاسخی که به ذهن من می‌‌‌‌‌‌‌‌رسد، این است:انسان در ذات خود به ویران‌‌‌‌‌‌‌‌گری و کین گرایشی دارد. در حالت غیرعادی است که گُر می‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد، منتها بیدارکردن این خصلت، بسیار آسان است و به سرعت به یک بیماری ذهنی همگانی می‌‌‌‌‌‌‌‌انجامد. انگار در میان کلیه‌‌‌‌‌‌‌‌ی عوامل، این از همه اساسی‌‌‌‌‌‌‌‌تر و مرموزتر است…و آخرین پرسش: آیا امکان دارد که پیشرفت روحی، انسان را برای مقابله با بیماری ویران‌‌‌‌‌‌‌‌گری و کینه‌‌‌‌‌‌‌‌توزی بهتر مجهز سازد؟ منظور من تنها کسانی نیست که از تعلیم و تربیت، بی‌‌‌‌‌‌‌‌بهره و به‌‌‌‌‌‌‌‌اصطلاح عامی‌‌‌‌‌‌‌‌اند، من دریافته‌‌‌‌‌‌‌‌ام که همان به‌‌‌‌‌‌‌‌اصطلاح «خواص» هستند که بیش‌تر شکار آسان شوم‌‌‌‌‌‌‌‌ترین تلقین‌‌‌‌‌‌‌‌های عمومی می‌‌‌‌‌‌‌‌شوند.


نا

,نامه آلبرت اینشتین به زیگموند فروید آلبرت اینشتین,زیگموند فروید,داستانک،داستان کوتاه جالب




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، تاریخ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 اسفند 1393
طغان دردی کریمی

Image result for ‫سعدی‬‎

برخی از ضرب المثل فارسی، به دلیل کاربرد زیادی که دارند جزو ضرب المثل های معروف به حساب می آیند.یکی از این المثل های معروف «شتر دیدی؟ ندیدی» است.


مورد استفاذه این مثل زمانی است که یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش با دیگری شود. در این مواقع به او می‌گویند شتر دیدی ندیدی.

ریشه تاریخی این ضرب المثل

‌گویند سعدی از دیاری به دیار دگر می‌رفت. در راه چشمش به جای پای یک مرد و یک شتر افتاد که از آنجا عبور کرده بودند. کمی که رفت جای پنجه‌های دست مسافر را دید که به زمین تکیه داده و بلند شده، پیش خود گفت: «سوار این شتر زن آبستنی بوده» بعد یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید.

پیش خود گفت: «یک لنگه بار این شتر عسل، لنگه دیگرش روغن بوده» باز نگاهش به خط  راه افتاد دید علف‌های یک طرف جاده چریده شده و طرف دیگر نچریده باقی مانده؛ گمانش برد: « شتریک چشم کور، یک چشم بینا داشته»

از قضا خیالات سعدی همه درست بود و ساربانی که از مقابلش گذشته بود به خواب می‌رود و وقتی که بیدار می‌شود می‌بیند شترش رفته. او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟» 

سعدی گفت: «ترا شتر یک چشم کور نبود؟» مرد گفت: «آری» گفت: « یک لنگه بار شتر عسل، لنگه دیگرش روغن نبود؟» گفت: «آری» گفت: «زن آبستنی بر شتر سوار نبود؟» گفت: «چرا» سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان که همه نشان‌ها را درست شنید اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا دزدیده‌ای همه نشانی‌ها نیز صادق است.»

بعد با چوبی که در دست داشت شروع به زدن سعدی کرد. سعدی تا خواست بگوید من از روی جای پا و علامت‌ها فهمیدم چند تایی چوب ساربانی خورده بود، وقتی مرد ساربان باور کرد که او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت. سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت:

سعدیا چند خوری چوب شترداران را    تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!

Image result for ‫سعدی‬‎





نوع مطلب : رهنمون، کوچه فرهنگ، حس مشترک، تاریخ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 اسفند 1393
طغان دردی کریمی




ادهم مظفری معلم کرد  که در سال 76 در آخرین روزهای سال وقتی می بیند دانش آموزش در حال غرق شدن در رودخانه است با فداکاری او را نجات داده و غرق می شود . سروده زیبای ماشاالله فریدونی به یاد او :


                        مونسم، آموزگارم، یاورم                       روشنی‌بخش تمام باورم

                ای همه زیبایی و مهر و گذشت              روزهای با تو بودن چون گذشت؟!

                 دست‌های گرم تو، کی سرد شد              باغ سبز سینه‌ات کی زرد شد

                 مهربانی‌های تو رفته کجا                     من چرا دیگر نمی‌بیینم تو را

                همدمم، حالا کجا داری مکان                  من کجا گیرم ز تو آخر نشان

                 ادهمم حالا دبستانت کجاست                 باغبانم، باغ و بستانت کجاست

                 باز درس جان‌فشانی می‌دهی                 تو ز جای خود نشانی می‌دهی

               هیچ می‌دانی که بی تو خسته‌ام                 دل فقط بر خاطراتت بسته‌ام

                هیچ می‌دانی امیدم مرده است                 طاقتم را آب با خود برده است

                 هیچ می‌دانی پریشان گشته‌ام                 در خودم صد بار ویران گشته‌ام

               درد دوری، شانه‌هایم کرده خم                 خانه‌ی قلبم شده مأوای غم

               هیچ می‌دانی که در آن روز تار               بی تو من تا کَی کشیدم انتظار

                بی تو من تا کی شکستم پیش رود       بی تو من تا کی نشستم پیش رود

                تا که باز آیی، بگویم حال خود               غصه‌ها و تلخی احوال خود

                تا که باز آیی بگویم نازنین                    من کمک می‌خواستم، تنها همین

                چون‌که افتادم میان آب رود                             چون نبردم از تقلا هیچ سود

                چون نبود آن‌سو، کسی غیر از شما          مهربان و مونس و درد آشنا

                من ندانستم که کارم اشتباست                رود "کام" روستا هم بی‌وفاست

                من ندانستم مرا بینی به آب                   می‌دهی از کف، تمام صبر و تاب

                می‌زنی خود را به سیلاب و خطر           می‌شوی با آب دریا همسفر

                من ندانستم که بی من می‌روی                در میان آب‌ها گم می‌شوی

                من ندانستم که تنها می‌شوم                    در غم تو ناشکیبا می‌شوم

                ورنه می‌ماندم در آن‌جا بی‌صدا               تا نیایی تو میان آب‌ها

                ادهمم، حالا ز تو شرمنده‌ام                    بی تو این‌جا یک گل پژمرده‌ام

                مانده‌ام در حسرت دیدار تو                    در عجب هستم از آن ایثار تو

                باز می‌خواهم تو را قدر جهان                دوستت دارم به قدر آسمان

                نوگل عمرت اگر چیدم ببخش                 کودکی بودم نفهمیدم ببخش

                تا ابد یادت برایم زنده است                             سینه‌ام از عشق تو آکنده است


من هم به یاد او دل نوشته ی را نوشتم .بسیار ناقص است اما حرف دلم می باشد.روحش شاد


دریایی بود و به دریای
عشق پیوست
از بندهای بندگی هم بگذشت
عشق را او سرمشق شد
در الفبای فارسی
او مرد شد
آب بود و همسایه ی دریا ها گشت
تشنگی را با صد زبان دیگر  بست
وقتی یاری
یاوری می خواست
او بود که در آب
غریق گشت
شاد باشد روحت ای مرد بزرگ
باز کرد مردی فسانه گشت
دریا بود و روحت به دریا نشست
باز رودهای عشق به عشق تو
آبی گشت
ترجمان حال من چیست ای
قله  بلند ایثار
آری تنها با عشق
قلمت سرخ گشت






نوع مطلب : کوچه فرهنگ، حس مشترک، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


در حالی که در شهر زیبای گنبد  باران می بارد این دلنوشته بر صفحه ی دلم نقش بست .

باز باران بارید
باز باران  ترانه شد
باز عشق های پاک
به سوی تو روانه شد
باز چترهای عشق
به زیر باران
باز گشت
باز دوباره همهمه
با عشق تو آغاز گشت
باز مشقهای عشق
با تو آغاز می شود
باز چترهای مهر
با تو باز می شود
در کلام  من باز
حس خوب رفتن است
در صدای ناز تو
باز ترس ماندن است
دستهای گرم تو
باز در دست من است 
باز کن آغوشت را
با ز دوری از غم است
چترهای باران
چترهای دوستی است
عشقهای بارانی
پاک و جنوبی است


تقدیم به عاشقان ترکمن صحرا





نوع مطلب : حس مشترک، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 اسفند 1393
طغان دردی کریمی
دیدن این عکس برای لحظاتی مرا به بجنورد شهر کودکی های شیرینم برد و این نوشته متولد شد .

کودکی  بازی در دنیای کوچکی 
سبزه زاری زیبا
حباب های آرزو در رویا
ساده 
بی ریا 
پر از محبت  چون دنیا 
چون فردا 
چون خوابی کوتاه 
در بعداز ظهر تابستان زندگی 
خمیازه های خستگی 
پس از دویدنهای طولانی 
در سبزه زاری که 
هست نامش زندگی 

کودکی  آی کودکی های شیرینم 
باز گردید  ای دوستان دیرینم 
آن مزرعه  آن کوه  زیبا 
همان قله بلند ما 
در کودکی های شهرم 
با با موسی  با با موسی (1)
کوچه های خاکی 
چهارشنبه بازار 
شلوغی بعد از ظهر 
قیل و قال 
فریاد  علی آقا 
آی دوغ دارم دوغ گوارا (2)
کوچه های بن بست 
اما پر از دوستی 
پر از مهر 
آنجا بود که می شد 
گفت به زندگی 
آری هستی ...آری هستی ! 
بازی 
شادی 
سُر خوردن در شیب های 
بلند ساربان محله (3)
کلام اکبر که با خنده 
همیشه به ما می گفت :
ای بابا 
این که حَله (4)
در کوچه های خاکی 
بزرگ شدیم همراه با زندگی 
رسیدیم به دورانی 
که بود  نامش بندگی 
گرمای تابستان 
تشنگی کار 
زخم های دست 
در بردن آجر سنگین 
در کودکی های کار 
میدان هدف 
بود میدان بازی 
گل ها می زدیم به هم 
در میدان خاکی (5)
در چهارشنبه سوری 
هیزم جمع می کردیم 
با بازی و شادی 
غصه ها را 
گُم  می کردیم 
دبستان داریوش 
بود میعادگاه  دانش 
پور آدینه یادش بخیر 
چقدر سختگیر بود 
سخت کوش (6)
ارشادی فر 
با خطی  زیبا 
می نوشت بر روی تخته سیاه 
بچه ها در س بخوانید 
تا نمانید در راه 
یادشان بخیر 
مکرمی و ضیایی 
معلمان خوبم 
در دبستان ابتدایی (7)
خانم طالبی که رفت 
مهربانی هم رفت 
بر روی تخته سیاه 
جای شلاق نشست (8)
یادش بخیر بچه ها 
یادش بخیر دبستان 
یادش بخیر آن حیاط 
بازی رها رها (9)
رفت کودکی و 
رسیدیم به جوانی 
حیف گم شد 
رازهای زندگانی 
دوستان همدل 
یک به یک رفتند 
خاطراتشان شیرین 
یک به یک گفتند 
با این سرود 
با این نغمه 
با تو شعرها داشتم 
در کوچه های زندگی 
درخت دوستی کاشتم 

1-با با موسی نام کوهی در شمال شهر بجنورد که همیشه با دیدن آن آرزوی صعود آن را داشتم و سرانجام در کلاس چهارم دبستان به همراهی برادر بزرگم آن را فتح کردم .هن.ز هم شیرینی آن صعود خاطره انگیز است .
2_در ابتدای چهارشنبه بازار بجنورد علی آقا ی بود که همیشه دوغ می فروخت و خوردن دوغ خنک او در تابستانهای گرم برایمانبسیار دلچسب بود .گویا از دنیا رفته است .خدایش بیامرزد.
3- ساربان محله نام محله ی قدیمی در بجنورد 
4-اکبر میر فخرایی دوست دوران کودکی که تکیه کلامش این بود  بابا این که چیزی نیست حله 
5-یه میدان خاکی داشتیم اسمش را گذاشته بودیم میدان هدف .یادش بخیر  فوتبال گل کوچک ما آنجا دایر بود .
6- ناظم دبستان داریوش که بسیار جدی وسخت گیر بود .هنوز هم یک باری که با گذاشتن خودکار لای انگشتان دستم مرا تنبیه کرد یادم هست .گویا از دنیارفته خدایش بیامرزد .بسیار زحمت کش بود .
7-آقایان مکرمی و ضیایی معلمان کلاس چهارم و پنجم من .بسیار خوب بودند .ولی یکبار آقای مکرمی که از مسئله ی ناراحت بود وارد کلاس شد .من مبصر بودم .بچه های کلاس شلوغ می کردند و معلم عزیزم ناراحت بود .به دلیل شلوغی  بچه ها من را با خط کش تبیه کرد .بدون هیچ دلیلی و گفت : چون تو مبصر هستی ونتوانستی بچه ها را ساکت کنی پس تو را تنبیه می کنم .یادش به خیر .بیست ضربه خط کش .نمی دانم در قید حیات است یا نه ولی هنوز هم اورا دوست دارم .آقای ضیایی مرد بسیار نازنینی بود و عاشق بچه ها بسیار دوست داشتنی .

8-کلاس سوم به جای خانم طالبی معلم دیگری آمد فکر می کنم نامش احمدی بود .اولین روز با شلاقش روی تخته سیاه ضربه ی زد که جایش ماند و گفت :هر وقت شلوغ کردید به این جای ضربه نگاه کنید .با همین شلاق شما را تنبیه خواهم کرد .
توضیحات بیشتر از خود متن شد .یاد آوری خاطرات خوب کودکی بود .

9- بازی دبستانی ما که همدیگر را می گرفتیم سپس شخص گرفته شده از بازی خارج می شد .







نوع مطلب : کوچه فرهنگ، حس مشترک، دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 اسفند 1393
طغان دردی کریمی

اس ام اس تبریک نوروز, نوروز 94





, اس ام اس عید نوروز, پیامک عید نوروز, اس ام اس طنز تبریک نوروز, متن تبریک نوروز, عید نوروز 94, اس ام اس تبریک سال نو, اس ام اس رسمی تبریک عید نوروز, sms تبریک عید نوروز

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است 
اما خدا را شکر که نوروز
هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک
 که سالت را سرشار از عشق کند . . .

 


 

چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو
روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به
همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!

 


 

سال 93 با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم
سال 94 مثل اجدادش نارفیق نباشه و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه . . .
به امید ظهور آقا ، سال نو مبارک

 

♣♣♣♣♣♣♣♣ اس ام اس تبریک نوروز ♣♣♣♣♣♣♣♣

 

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند
تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند
و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی
با ترنم این سرود طرب انگیز نوروز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند
آغاز بهار ۱۳۹۴ بر شما مبارک

 


 

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست / با آن گل نرگسی گرت رخصت هست
می‌کوش به خدمتش که آن نوح نجات / بر اوج فراز می‌برد ذره پست
عید تان مبارک باد

 


 

سال نو می شود.زمین نفسی دوباره می کشد.
برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…
پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…

 

,اس ام اس تبریک نوروز, نوروز 94, اس ام اس عید نوروز,smsاس ام اس،پیامک

 

و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد
تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند
و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند
نوروزتان پیروز


 

فروردین است و روز فـــرودین
شادی و طــرب را کنــد تلقیــــن
ای دو لب تو چو مــی مـــرا ده
کان باشــد رسم روز فـــرودیــن

 

هنگام بهار است و جهان چون بت فرخار
خیز ای بت فرخار بیار آن گل بیخار
در پرتو الطاف ایزد منان ،
نوروز فرخنده بر روزگار خرمتان مبارک
و
بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجودتان
شکوفه باران باد.
لبتان پر خنده
قلبتان از مهر آکنده
دولتتان پاینده
و نوروزتان فرخنده باد

 

 

پروردگارا در این روزهای پایانی سال به خواب عزیزانم آرامش
به بیداریشان آسایش،به زندگیشان عافیت،به عشق شان ثبات،به مهرشان وفا
به عمرشان عزت،به رزقشان برکت،و به وجودشان صحت عطا بفرما
امین

 





نوع مطلب : رهنمون، کوچه فرهنگ، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
 
 
هاست لینوکس