تبلیغات
شماریخ - مطالب هفته سوم اسفند 1393
 
شماریخ
درباره وبلاگ


ما ز بالا ییم و بالا می رویم
دیر زمانی بود که می خواستم نا نوشته ها و یاداشت های خود را در جایی منعکس سازم
در زمان دانش اموزی علاقه بسیار به نوشتن داشتم ولی چون به مدار گردش زندگی افتادم این دوران سر گیجه آور که نامش زندگی است مانع شد .ولی به قول شاعر:
هر که او دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
و من آمدم تا خود را باز جویم .
شماریخ در لغت به معنای فراز و بلندی کوه است و چون به کوه و تاریخ علاقه فراوان دارم و رشته تدریس من در آموزش و پروزش تاریخ است این اسم را برگزیدم چرا که هم به کوه نزدیک باشم هم به تاریخ.نقل مطالب از این وبلاگ حتی بدون نام آن ازاد آزاد است

مدیر وبلاگ : طغان دردی کریمی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ساعت دیواری

كد موس

 افزایش بازدید و تبادل لینک رایگان - بازدید کننده های سایت خود را افزایش دهید دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ های جدید هندزفری تغییر صدا - هندزفری تغییرصدا موبایل هاست لینوکس هات بانز ارزان افزایش بازدید - افزایش بازدید تبادل لینک رایگان - تبادل لینک رایگان .cor_ban{background:url("http://www.xum.ir/images/2014/09/06/150x150corner.png") no-repeat;position: fixed;bottom: 0px;margin: 0;padding: 0;left: 0px;z-index: 1000;height: 150px;width: 150px;} تبادل لینک - تبادل لینک دانلود آلبوم جدید مهدی احمدوند به نام از این ساعت - دانلود آلبوم جدید مهدی احمدوند به نام از این ساعت دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ جدید خرید تی شرت محرم دانلود آهنگ ویژه ماه محرم - دانلود آهنگ ویژه ماه محرم هاست ویندوز خرید ساعت مچی خرید ساعت مچی خرید ساعت دیواری هاست ویندوز ساعت دیواری طرح پانا تبادل لینک رایگان پاور بانک تبادل لینک رایگان - تبادل لینک رایگان هاست ویندوز فانی بافت .خرید پستی گردنبند. شارژر تبادل لینک اتوماتیک - تبادل لینک اتوماتیک shamarikh50.mihanblog.com value shamarikh50.mihanblog.com Real PR shamarikh50.mihanblog.com Trust shamarikh50.mihanblog.com Alexa/PageRank هاست لینوکس خرید فانی بافت خرید مونوپاد فروش ساعت مچی شارژر همراه پاور بانک حباب ساز جاگل بابل عکس های خفن - عکس خفن خرید اینترنتی پتو اسناگی هاست لینوکس خرید مونوپاد هاست لینوکس ساعت دیواری فانتزی پاور بانک ساعت مچی هاست لینوکس فروش آچار همه کاره حباب ساز جاگل بابل ساعت دیواری فانتزی خرید فانی بافت دانلود آهنگ هاست لینوکس ساعت دیواری فانتزی پایه عکاسی مونوپاد سرور مجازی لیوان همزن شگفت انگیز خرید ساعت دیواری پایه عکاسی مونوپاد دستگاه فر موی مک استایلر .خرید پستی گردنبند. حباب ساز کودک ساعت مچی ساعت مچی ساعت دیواری فانتزی دانلود آهنگ با کیفیت 320 خرید ساعت دیواری مدرن پایه عکاسی مونوپاد هاست لینوکس لیوان همزن شگفت انگیز پوشاک زنانه ترک خرید ساعت دیواری فانتزی خرید پایه عکاسی مونوپاد هاست لینوکس گوش پاکن برقی هاست لینوکس خرید مونوپاد حرفه ای فروشگاه ساعت مچی خرید ساعت دیواری مدرن خرید اینترنتی کیف رولی خرید ساعت دیواری خرید ساعت دیواری فانتزی خرید پایه عکاسی مونوپاد خرید ساعت دیواری مدرن جهرم فان| مجله اینترنتی خرید لباس زنانه مارک دانلود آهنگ



پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه‌ها بود که از او خبری نداشتند. زن دعا می‌کرد که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده‌اش نان می‌پخت و همیشه یک نان اضافه هم می‌پخت و پشت پنجره می‌گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می‌گذشت نان را بر دارد. 
هر روز مردی گوژپشت از آنجا می‌گذشت و نان را بر می‌داشت و به جای آنکه از او تشکر کند، می‌گفت: «کار پلیدی که بکنید با شما می‌ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می‌گردد.»
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته‌های مرد گوژپشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت: «او نه تنها تشکر نمی‌کند بلکه هر روز این جمله‌ها را به زبان می‌آورد. نمی‌دانم منظورش چیست!»
یک روز که زن از گفته‌های مرد گوژپشت کاملاً به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود. بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دست‌های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: «این چه کاری است که می‌کنم؟»
بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف‌های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس‌هایی پاره، پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می‌کرد، گفت: «مادر اگر این معجزه نشده بود نمی‌توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می‌رفتم. ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد. از او لقمه‌ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: «این تنها چیزی است که من هر روز می‌خورم. امروز آن را به تو می‌دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری.» 
وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره‌اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهرآلودی برای مرد گوژپشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می‌خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژپشت را دریافت: «هر کار پلیدی که انجام می‌دهیم با ما می‌ماند و نیکی‌هایی که انجام می‌دهیم به ما باز می‌گردند.»




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


شیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم برمی داشت و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید. شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید: «غمگین بودن حالت خوبی نیست. چرا این حالت را برگزیده ای؟»
پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: «دلباخته دختری خوب و پسندیده شده ام. او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زیاد خوششان نمی آید. امروز من دل به دریا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صدای بلند فریاد زدم که یا باید با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت کنند یا اینکه من خودم را خواهم کشت!»
شیوانا لبخندی زد و گفت: «و آنها هم یکصدا گفتند که با گزینه دوم موافقت کردند و گفتند برو خودت را بکش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمی کنند!؟ درست است؟»
پسر آهی کشید و گفت: «بله! الآن مانده ام چه کنم. از طرفی زیر حرفم نمی توانم بزنم و از طرف دیگر هم می دانم که خودکشی گناه است و فایده ای هم ندارد. اشتباه کارم کجا بود!؟»
شیوانا دستی بر شانه های جوان زد و گفت: «اشتباه تو در جمله ای بود  که گفتی! وقتی انسان چیزی را از اعماق وجودش می خواهد دیگر مقابل این خواسته گزینه جایگزین و انتخاب دیگری مطرح نمی کند. او فقط یک انتخاب را می خواهد و هرگز هم از این انتخاب خود کوتاه نمی آید. تو باید می گفتی یا با ازدواج من با این دختر موافقت کنید و یا باز هم باید با این ازدواج موافق باشید.»
شیوانا این بار محکم بر شانه جوان کوبید و گفت: «همیشه در زندگی وقتی چیزی را طلب می کنی دیگر به سراغ «شاید و اگر و اما» نرو. هر وقت که در خواسته تو تردیدی ایجاد می شود و تو این تردید را با آوردن عبارت «یا این یا آن» بیان می کنی، مخاطبین تو می فهمند که چیزی که می خواهی قابل معامله است و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو  سخت و مشکل باشد، بلافاصله به سراغ قسمت دوم آن می روند و تو هرگز نباید روی بعضی از خواسته های خود امکان معامله فراهم کنی! یاد بگیر که روی بعضی از آرزوهایت از عبارت «یا این یا باز هم این» استفاده کنی. مطمئن باش محبوب تو هم وقتی این جمله را می شنید بیشتر از جمله ای که گفتی خوشحال و مصمم می شد.»




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 اسفند 1393
طغان دردی کریمی

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟»
پاسخ دادم: «بلی.»
فرمود: «‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.»
‏خداوند در ادامه فرمود: «آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. ‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!»
‏از او پرسیدم: «من ‏چقدر قد می‏ كشم؟»
‏در پاسخ از من پرسید: «بامبو چقدر رشد می كند؟»
جواب دادم: «هر ‏چقدر كه بتواند.»
‏گفت: «تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی.»




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


شاید باور کردن آن برایتان دشوار باشد، اما شعر «تولدت مبارک» فارسی، نخستین‌بار برای پیکان سروده شده بود.

ترانه و آهنگ «تولدت مبارک»، به سفارش ایران ناسیونال و با شعری از «پرویز خطیبی» و آهنگسازی «انوشیروان روحانی» ساخته شد. جالب است بدانید که روحانی، این ملودی را با الهام از رقص مکزیکی «لاکوکاراچا» نوشت. در سال ۱۳۴۹ در مراسم جشن تولد پیکان، هنگامی که ترانه خوانده می‌شد، پیکان ۴۹ از میان کیکی بزرگ ظاهر شد. کره ای ها هیچگونه صنایع مونتاژ اتومبیل نداشتند و سالها بعد از ایران شروع کردند.

تولد، تولد، تولدت مبارک
مبارک، مبارک، تولدت مبارک

لبت شاد و دلت خوش، چو گل پرخنده باشی
بیا شمع‌ها رو فوت کن، که صد سال زنده باشی

بیا بندازیم امشب، یه عکس یادگاری
همین شب که شکفتی، مثل گل بهاری

----

درموردتولیدتراکتورهم این داستان آورده شده است

منبع: بجنورد 1400





نوع مطلب : کوچه فرهنگ، تاریخ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 اسفند 1393
طغان دردی کریمی























نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد. با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد. ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا خود و وسایل اندكش را بهتر محافظت نماید. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود. اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك می‌شد از خواب برخاست. آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم، زیرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.





نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 اسفند 1393
طغان دردی کریمی

در جنگ جهانی اول یكی از سربازان به محض این كه دید دوست صمیمی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم كردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج كند.
مافوق به سرباز گفت: «اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فكر كردی این كار ارزشش را دارد یا نه؟»
دوستت احتمالاً مرده و ممكن است، حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی. حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت و به شكل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش كشید و بیرون آورد.
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت. سربازی را كه در باتلاق افتاده بود معاینه كرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه كرد و گفت: «من به تو گفتم كه ممكنه ارزشش رو نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و
مرگباری برداشتی.»
سرباز در جواب گفت: «قربان ارزشش را داشت.»
مافوق: «منظورت چیه كه ارزشش را داشت؟ می شه بگی؟»
سرباز: «بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی كه به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی كه او گفت احساس رضایت قلبی می كنم. اون گفت: دوست من... می دونستم كه به كمك من میایی...»





نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 اسفند 1393
طغان دردی کریمی
گاهی باید به کوهها پناه برد تا راز خلقت را از زبان طبیعت شنید .

هفته پیش در برنامه ی چند ساعته به همراهی کروه کوهنوردی شرکت نفت  گنبد کاووس برنامه کوه پیمایی دره ملا در مسیر جاده رامیان به شاهرود را داشتم . این گزارش نگاهی عاشقانه به طبیعت زیبای خداست .
دره ملا  همانگونه که از نامش پیداست مسیری جنگلی می باشد که به ارتفاعات ببی حلیمه و روستای قوری چای منتهی می گردد.در 15 کیلومتری گنبد و بعد از خروج از رامیان به سمت شاهرود در سمت چپ جاده  در کنار تاسیسات باغ کشاورزی قرار گرفته است .تا چشمه دره ملا 45 دقیقه پیمایش نرمال وجود داشته و شما می توانید از طبیعت زیبای آن نهایت استفاده را ببرید .

سکوت خاموش جنگل 
با نگاه عاشقانه خدا 
پیوند خورده بود 
باد درهمهمه  بود 
آب در زمزمه بود 
درخت با بهار صحبت می کرد
ابر به زمین محبت می کرد 
 دور دست آسمان تابلوی از عشق 
کشیده بود 
ابرهها سخت در گفتگو 
دل سخت در جستجو 
خدا با من 
در گفتگو 
عشق باریده بود 
نور ایمان تابیده بود 
و من 
دور شدم با خیال 
در هوای یار 





























نوع مطلب : دل نوشته، کوه ها و آدم ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


افراد معمولی در اندیشه بردن جایزه ای بزرگ هستند ؛ ثروتمندان به اهداف و برنامه هایشان می اندیشند

دعا و آرزو در دنیای اقتصاد کارگشا نیست ؛ افراد معمولی فکر می کنند که اگر یک جایزه ی بزرگ برنده شوند و حسابی پرپول داشته باشند همه چیز درست می شود، آن ها به دنبالِ یک معجزه هستند اما افراد ثروتمند هدف گذاری می کنند و برای رسیدن به آن تلاش می کنند، آن ها می دانند ؛

” ثروت در زمان ایجاد می شود نه در یک شب  


ثروتمندان منتظر نتایج می مانند ؛ افراد معمولی از یک قدمی نتایج دست می کشند

اکثر افراد معمولی درست چند قدم مانده به ایجاد نتایجِ بزرگ دست از کار می کشند آنها فکر می کنند مسیرِ موفقیت روندی آهسته و پیوسته و نموداری خطی دارد اما ثروتمندان می دانند موفقیت، یک انفجارِ نتایج اندکی پس از سخت ترین لحظات در هر کاری می باشد؛ آن ها می دانند پافشاری و صبر برای موفقیت در هر کاری ، از الزاماتِ مسیر ثروت است

ثروتمندان به کسبِ دانش و مهارتهای اکتسابی و خاص معتقدند ؛ افراد معمولی، ثروت را با کسب مقام و مدرک میسر می دانند

سلسله مراتب تفکر مرسوم اینگونه است که شما برای رسیدن به ثروت ابتدا تحصیل می کنید سپس کار می یابید، در شرکتتان ترفیع درجات و مقام کسب می کنید و در نهایت شرکت شما را در ادامه زندگی تامین می کند اما افراد ثروتمند می دانند شما برای موفقیت و ثروت باید در زمینه کاری مورد علاقه تان بصورت انفرادی و اکتسابی مهارت های لازم را بدست آورید و مدارکِ آکادمیک نمی تواند آنچه برای ثروت نیاز دارید به شما بدهد بلکه تنها زمینه هایی را برای گذرانِ زندگی و مشغول شدن به آنها به شما نشان می دهد


ثروتمندان خودشان را مسئولِ تمام وقایع و نتایج می بینند ؛ افراد معمولی همیشه عواملی خارجی را مسبب امور می دانند

ثروتمندان خود را برای شرایطی که در آن قرار دارند مسئول می دانند و زمانی که اتفاقِ بدی برایشان می افتد از چشم خود می بینند که در زمان و مکان نادرستی قرار داشته اند؛ آنها می دانند آینده در دستان خودشان قرار دارد در حالی که افراد متوسط همیشه تقصیر را بر گردن دیگران می گذارند، آنها نمی خواهند مسئولیتِ اعمالشان را بر عهده بگیرند و هر رویدادی را از جانبِ عواملِ خارجی می دانند.




ثروتمندان روی آینده تمرکز می کنند ؛ افراد معمولی به روز های خوشِ گذشته می اندیشند

تمرکز روی گذشته راهی برای ایجاد احساسی بهتر در زندگی است ؛ عباراتی مانند “زمانی که من جوان تر بودم …” معمولا جملاتِ مرسومِ افرادِ معمولی است ، آن ها در گذشته زندگی می کنند و اینکه چگونه همه چیز بهتر از حال بود اما افرادی که صاحب ذهن ثروتمند هستند روی آینده و چیزهایی که باید ارتقا دهند تمرکز می کنند و اینکه “چگونه می توان شرایط را آسان تر کرد” و “چگونه می توان مسائل را برای داشتن آینده ای بهتر حل کرد”

ثروتمندان در مسائل مالی، منطقی فکر می کنند؛ افراد معمولی درباره مسائل مالی احساسی فکر می کنند

تفکر احساسی و غیر منطقی درباره پول و مسائل مالی از برخوردهای مرسوم افراد معمولی است ؛ زمانی که این افراد با چالش های مالی مواجه می شوند دچار استرس می شوند و از روی احساسات تصمیم می گیرند در حالی که ثروتمندان با مسائل مالی کاملا منطقی و معقول برخورد می کنند و تصمیماتِ خود را در کمالِ هوشیاری و از روی منطق و عقل اتخاذ می کنند و هیچگاه با استرس تصمیمی نمی گیرند

ثروتمندان علایق شان را دنبال می کنند و کاری را انجام می دهند که از آن لذت می برند ؛ افراد معمولی برای کسب درآمد به کاری که دوست ندارند مشغول می شوند

افراد ثروتمند عموما به کاری مشغولند که از آن لذت می برند ، آنها کارشان را به اجبار و در ساعاتی مقرر انجام نمی دهند و بر روی علاقه ی خود تمرکز می کنند در حالی که افراد معمولی به اجبار به کاری مشغول می شوند که دوست ندارند تا بتوانند از پسِ مخارجشان بر بیایند ؛ آن ها از کارشان راضی نیستند  اما می دانند که برای تامین مخارج زندگی مجبور به انجام آن هستند


افراد دارای ذهن ثروتمند از چالش ها لذت می برند ؛ آنها از منطقه ی امن خود خارج می شوند اما افراد معمولی در منطقه امن خود با پایین نگه داشتن توقع شان باقی می مانند

این یک غریزه انسان است که در محدوده امن خود بماند ، بسیاری از افراد معمولی در این منطقه امن می مانند ؛ آنها نمی خواهند تغییر کنند که این رفتار، آن ها را به همان زندگیِ کنونی شان محدود می کند در حالی که ثروتمندان چالش ها را دوست دارند ؛ آن ها دوست دارند از منطقه ی امن خود قدم بیرون بگذارند که باعث می شود از لحاظ درونی رشد کنند و بتوانند با مسائل و چالش های بزرگتری در آینده شان رو به رو شوند


افراد ثروتمند سرمایه دیگران را برای ایجاد پول به کار می گیرند و آن را اهرم موفقیت خود قرار می دهند ؛ افراد معمولی اعتقاد دارند که برای پول در آوردن، پول نیاز است

افراد معمولی ومعتقدند که اگر شما می خواهید موفق شوید به سرمایه و پول برای کسب درآمد نیاز دارید و اگر پولی ندارید در جای خود باقی می مانید در حالی که ثروتمندان اگر پول هم داشته باشند باز هم پول دیگران را از طریق وام بانکها، سرمایه گذاران و روش های دیگر به عنوان اهرمی برای موفقیت و ایجاد ثروت به کار می گیرند


ثروتمندان 
پایین تر از آنچه هستند زندگی می کنند ؛ افراد معمولی بالاتر از آنچه هستند زندگی می کنند

افراد معمولی عموما تمایل دارند که با چیزهایی از قبیل اتومبیلِ جدید و لباسهای گران قیمت، خود را بالاتر از سطح زندگی شان نشان دهند، آن ها برای این خودنمایی مجبور به خرید چیزهایی بیش از توان مالی شان می شوند که منجر به بدهی هایشان می گردد اما ثروتمندان چیزهایی در حد نیاز و توان مالی شان می خرند آنها وسایلی که نیازهایشان را بر طرف کند را می خرند نه چیزهایی برای نمایش به دیگران. (این یکی از تفاوت های برجسته ثروتمندان با افراد پولدار نیز می باشد) 

منبع:وبلاگ پیر دانا 






نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی































نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمیدانست. هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد. ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید: «چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟»
مرد جواب داد: «آخر تابه من کوچک است!»
گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد قبول نمی کنیم. برای استفاده از فرصت های پیش رو، باید خود را از قبل آماده کنیم.




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


مردی دو پسر داشت. یکی درسخوان اما تنبل و تن پرور و دیگری اهل فن و مهارت که همه کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام می داد و دائم به شکلی خودش را سرگرم می کرد. روزی آن مرد شیوانا را دید و راجع به پسرانش سر صحبت را بازکرد و گفت: «من به آینده پسر اولم که درس می خواند و یک لحظه از مطالعه دست برنمی دارد بسیار امیدوارم. هر چند او به بهانه درس خواندن و وقت کم داشتن تنبل است و بیشتر کارهایش را من و مادر و خواهرانش انجام می دهیم اما چون می دانم که این زحمت ها بالاخره روزی جواب می دهد لذا به دیده منت همه تنبلی هایش را قبول می کنیم. اما از آینده پسر کوچکم خیلی می ترسم. او در درس هایش فردی است معمولی و بیشتر در پی کسب مهارت و کارهای عملی است و عاشق تعمیر وسایل منزل و رفع خرابی هایی است که در اطراف خود می بیند. البته ناگفته نماند که او اصلا اجازه نمی دهد کسی کارهای شخصی اش را انجام دهد و تمام کارهایش را از شستن لباس گرفته تا تمیزکردن اتاق و موارد دیگر را خودش با حوصله و ظرافت انجام می دهد. اما همانطوری که گفتم او در درس یک فرد خیلی معمولی است و گمان نکنم در دستگاه امپراتور به عنوان یک فرد تحصیل کرده بتواند برای خودش شغلی دست و پا کند!»
شیوانا لبخندی زد و گفت: «برعکس تو به نظر من پسر دوم ات موفق تر است! البته شاید درس خواندن باعث شود پسر اول تو شغلی آبرومند برای خود در درستگاه امپراتور پیدا کند اما در نهایت همه آینده او همین شغل است که اگر روزی به دلیلی از او گرفته شود به روز سیاه می نشیند. اما پسر دوم تو خودش تضمین موفقیت خودش است و به هنگام سختی می تواند راهی برای ترمیم اوضاع خودش و رفع مشکلش پیدا کند. من جای تو بودم بیشتر نگران اولی بودم!»




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، حس مشترک، رهنمون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


توماس ادیسون دو هزار ماده مختلف را برای ساختن رشته لامپ امتحان کرد. هیچ کدام از این مواد رضایت بخش نبودند. دستیار ادیسون گله می کرد که: «همه کارمان بیهوده بود و چیزی یاد نگرفتیم.»
ادیسون با اعتماد زیادی گفت: «ما راه درازی را طی کردیم و کلی چیز یاد گرفتیم. اکنون ما می دانیم که دو هزار ماده وجود دارد که نمی توانیم در ساختن یک لامپ خوب از آنها استفاده کنیم.»




نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی




سال‌ها قبل جهت عقد قرارداد تجاری به چین رفتم. میزبان مرا به یکی از رستوران‌های خوب در شهر پکن برد و غذای چینی برای من آوردند که با برنج درست شده بود. هنگام خوردن غذا مقداری از آن روی میز ریخت. وقتی که خدمتکار آمد میز را مرتب کند، دید مقدار کمی برنج را من سهواً روی میز ریخته‌ام. خیلی مودبانه گفت: «من این برنج ها را با اجازه‌ی شما جمع می‌کنم.»
وقتی علت را سئوال کردم، گفت: «کشور من بیش از یک میلیارد جمعیت دارد و اگر در هر روز هر کدام از ما فقط 10 عدد دانه‌ی برنج را اسراف کنیم حجم زیادی دور ریز می‌شود. ما در این کشور اجازه اسراف نداریم و از این گناه کسی نمی‌گذرد.»






نوع مطلب : کوچه فرهنگ، رهنمون، حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی




IMG_0165.JPG











نوع مطلب : حس مشترک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 19 اسفند 1393
طغان دردی کریمی


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
 
 
هاست لینوکس